کوهنوردي قصد فتح قله اي بلند را داشت و با تجهيزات کامل شروع به کوهنوردي کرد. شب هوا سرد و طوفاني شد و او تعادلش را از دست داد و سقوط کرد. در حال سقوط دستش را به طناب گرفت و توانست خودش را در يک نقطه به کوه برساند. ولي هيچ کار ديگري از دستش بر نمي آمد. نه بالا رفتن و نه پايين آمدن. زندگي خويش را در خطر ديد و با گريه به خداوند گفت:" اگر وجد داري به من کمک کن :"
از طرف خداوند ندا رسيد که اگر به راستي مرا قبول داري طناب را رها کن تا نجاتت دهم !!! "
فردا صبح تمام روزنامه ها نوشتند مردي کوهنورد در يک متري زمين ، بر يک طناب يخ زده و مرده است !!!
نظرتان چيست ؟!! اگر شما به جاي او بوديد چه مي کرديد ؟ آيا در آن شب سرد و در آن وضعيت ، طناب را رها مي کرديد. در حالي که
نمي دانستيد زير پايتان چقدر خالي است؟! يا به خدا توکل مي کرديد؟

کوه ها ادامه تپه ها هستند
و دریا ها ادامه رودها
وفردا ادامه ی امروز
فردای هرکس
زایش خوب و بد امروز اوست

تولد انتخابهای امروز اوست
باری دیروز امروز را ساخته است
و امروز فردا را می سازد
پس من دعا می کنم
دیروز امروزم را خوب ساخته باشم
و امروز فردایم را خوب بسازم